میرزا کوچکخان یک روحانی مشروطهخواه و از طلّاب فاضل بود که بر خلاف تصویر سادهانگارانهای که گاه از او ترسیم میشود، از سالهای پیش از نهضت جنگل، با تشکلهایی چون مجمع روحانیون در رشت و سپس هیئت اتحاد اسلام به مبارزه برخاست. او رهبری فقیه بود که اندیشهاش بر مبنای استقلال، آزادی و اتحاد اسلام شکل گرفت؛ درست در زمانی که ایران جولانگاه رقابتهای استعماری روس و انگلیس در طول جنگ جهانی اول بود.
اما تراژدی میرزا، تنها شکست در میدان نبرد نبود؛ بلکه در واقع، تسلیم در برابر خیانتها و تغییر معادلات جهانی بود. نهضت جنگل که با شعار ضد استعماری و نجات گیلان از چنگال قوای بیگانه شکل گرفت، در نهایت قربانی توطئهی مشترک عوامل خارجی و داخلی شد. ایده نویی که باید به آن پرداخت، نه تکرار مرگ میرزا در برف و بوران، بلکه الگوی مشترک سرنوشت او و دیگر روحانیون و آزادیخواهان استعمارستیز است.
میرزا، مانند شیخ فضلالله نوری که به دست مشروطهخواهان منحرف شده با حمایت اجانب به دار آویخته شد، یا رئیسعلی دلواری که توسط خائنین داخلی ترور شد، قربانی یک پروژه مستمر استعماری بود. این پروژه هدفش حذف روحانیت از متن جامعه بود.
خیانت کلیدواژه است که در بازخوانی نهضت به آن اهمیت داد. خیانت یاران سستعنصری چون خالو قربان که سر بریدهی میرزا را به عنوان ارمغان نزد سردار سپه برد، و خیانت بزرگتر، همدستی دولتهای خارجی و نفوذیهای داخلی در یک اجماع شیطانی برای نابودی یک الگوی حکمرانی مبتنی بر دین و استقلال.
درس اصلی از شهادت میرزا کوچکخان این است که دشمنان آزادی و استقلال این مرز و بوم، جبههای مشترک تشکیل میدهند، حتی اگر در ظاهر با یکدیگر درگیر باشند. از روس تزاری و انگلیس استعمارگر تا بلشویکهای کمونیست، همه در یک نقطه اشتراک داشتند: “نابودی یک رهبر دینی و ملی استقلالخواه”. میرزا کوچکخان را باید نه صرفاً به عنوان یک سردار جنگل، بلکه به عنوان الگوی شکستناپذیری اندیشه استقلال و هویت دینی دید که حتی پس از شهادتش نیز، دشمنان از جسد و سر بریدهاش بیم داشتند. نام او، تکرار این پیام تاریخی است که: هر کجا روحانیت پرچمدار آزادی و استقلال باشد، اولین و بزرگترین آماج خیانتهای داخلی و خارجی خواهد بود. این سنت دیرین، نه تنها پایان یک مبارزه، بلکه آغاز یک بیداری در نسلهای بعدی شد.
