حجت الاسلام محمد امامی؛دانشجوی دکتری سیاستگذاری عمومی و عضو گروه سیاسی صراط در یادداشتی بعد از مصاحبه اخیر سریع القلم نوشت:
نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران، بر پایه نظریه محوری ولایت فقیه، نظامی است که آرمانگرایی عمیقاً با ساختارهای بوروکراتیک و قدرتهای ذینفوذ درهم آمیخته است. در مبانی نظری، این نظام بر دو ستون اساسی استوار است: تعهدبه آرمانهای انقلاب ودین، وتخصص در اداره امور جامعه. این دوگانگی، که میتوان آن را در قالب شایستهسالاری دینی تعریف کرد، انتظار داردکه مدیران، نه صرفاً بر اساس توانایی فنی، بلکه بر اساس میزان التزام عملیشان به اصول، در مراتب قدرت قرار گیرند. با این حال، تجربه عملی حکمرانی در دهههای گذشته، چالشی بنیادین را آشکارساخته است: پارادوکس شایستگی. این پارادوکس در تضاد میان آرمانهای نظری و واقعیتهای عملی قدرت نهفته است، جایی که شبکههای عمیق طبقه محوری شامل خویشاوندسالاری، قومیتگرایی و جناحی گرایی غالب بر شایستهسالاری عریان شدهاند.
۱. چارچوب مفهومی: پارادوکس شایستگی در حکمرانی اسلامی
۱.۱. آرمان شایستهسالاری: تعهد و تخصص
در ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، انتصاب مدیران ارشد باید توازن ظریفی میان دو معیار اصلی برقرار سازد:
تعهد: وفاداری بنیادین به چارچوب فکری و شرعی نظام، که اطمینان میدهد مدیر در برابر اهداف کلان منحرف نخواهد شد. این معیار، یک فیلتر سیاسی-ایدئولوژیک است.
تخصص: توانایی فنی، علمی و مدیریتی لازم برای اجرای سیاستها و مدیریت پیچیدگیهای اداری و اقتصادی.تئوری این است که مدیر ایدهآل کسی است که هر دوی این ویژگیها را در بالاترین سطح داشته باشد.
۱.۲. گذر از ایدآل به واقعیت قدرت: ظهور نظاممندیهای طبقه محور
واقعیت این است که در عمل، معیار «تعهد» اغلب به ابزاری برای تأیید وفاداری به یک جناح یا حلقه خاص تبدیل شده و این امر راه را برای تسلط نظامهای طبقه محور گشوده است:
خویشاوندسالاری : انتصاب افراد صرفاً بر اساس پیوندهای خانوادگی، که اغلب تخصص لازم را قربانی میکند. این سیستم، اعتماد را به جای شایستگی، بر پیوند خونی بنا مینهد.
قومیتگرایی و قبیلهگرایی: شکلگیری ائتلافها بر اساس ریشههای قومی یا منطقهای، که باعث میشود شایستگی فردی تحتالشعاع نیاز به تقویت یک هویت مشترک محدود قرار گیرد.
طبقه محوری: این مهمترین چالش است. به مرور زمان، دسترسی به منابع قدرت و تصمیمگیری، لایههایی از نخبگان را ایجاد کرده که برای حفظ منافع و موقعیت خود، شبکههایی متشکل از فارغالتحصیلان دانشگاههای خاص، همکاران سابق، یا اعضای یک ائتلاف فکری-اقتصادی مشترک تشکیل میدهند. این طبقه، به جای جذب شایستهترین افراد، به سمت بازتولید ساختار خود حرکت میکند.
۲. تحلیل ریشهها و پیامدها
۲.۱. چرخه معیوب: از تخصص به وفاداری ساختاری ـ جناحی
پارادوکس اصلی زمانی رخ میدهد که «تعهد» به معنای «همسویی با شبکه موجود» تعبیر شود. در غیاب یک سازوکار شفاف و مستقل رتبهبندی شایستگی (که در بسیاری از بخشهای حکمرانی ایران ضعف ساختاری دارد)، معیار اطمینانبخشتر برای سیستم، همسویی طبقاتی/جناحی میشود.
وقتی یک مدیر منصوب میشود، اولویت وی نه ارتقای بهرهوری ملی، بلکه «تثبیت جایگاه شبکه» خود و جلوگیری از نفوذ رقبای طبقاتی است. این امر منجر به انتصاب افراد «قابل کنترل» به جای افراد «شایسته برای موقعیت» میگردد.
۲.۲. تضعیف کارآمدی و سلب مشروعیت عمومی
تسلط نظامهای طبقه محور دو پیامد مستقیم دارد:کاهش کارآمدی : تخصصهای واقعی در لایههای میانی و پایینی از صحنه خارج میشوند و تصمیمات کلیدی توسط افرادی گرفته میشود که صرفاً توانایی حفظ ائتلافهای قدرت را دارند. این امر در مدیریت اقتصادی و سیاست خارجی به وضوح قابل مشاهده است.
فرسایش مشروعیت: عامه مردم، با مشاهده تفاوت فاحش بین گفتمان رسمی (تعهد و تخصص) و شواهد عینی (انتصاب خویشاوندان و یاران یک گروه خاص)، اعتماد خود را به بنیادهای نظری نظام از دست میدهند. این شکاف، بستر را برای نارضایتی عمومی و نقد ساختاری فراهم میکند.
نتیجهگیری
پارادوکس شایستگی در حکمرانی جمهوری اسلامی ایران، نتیجه تنش مستمر میان ایدئولوژی شایستهسالاری دینی (تعهد و تخصص) و واقعیت حاکمیت نظامهای طبقه محور (خویشاوندسالاری و ائتلافهای منافعی) است. تا زمانی که سازوکارهای شفاف، مستقل و مدون برای سنجش و تضمین «تخصص» و مهار شبکههای «طبقه محوری» در فرآیندهای انتصاب ایجاد نشود، حکمرانی همواره در «تنگنا»ی عدم دستیابی به پتانسیل کامل خود باقی خواهد ماند. حل این پارادوکس، مستلزم فاصلهگذاری سازمانی میان انتصابهای ایدئولوژیک و انتصابهای مبتنی بر کارآمدی محض است تا آرمان شایستهسالاری بتواند از قید تعلقات طبقاتی رها شود.