در سالهای اخیر، لایههایی از جامعه ایرانی آرامآرام از پهنه این سرزمین فاصله گرفتهاند؛ نه از سر بیمهری به وطن، که بیشتر بهدلیل بیتوجهیها، سوءتدبیرها، و کملطفیهایی که آنها را از مشارکت در ساختن آینده دور کرده است. مهاجرت بسیاری از نخبگان، نیروهای اجتماعی، و مردم عادی، زخمی پنهان بر پیکره ایران است؛ زخمی که از جنس «دلگیری» است، نه دشمنی.
جامعه ایران امروز در آستانه یک بازاندیشی بزرگ ایستاده است؛ فرصتی که اگر هوشمندانه دیده شود، میتواند به معنای بازگشت سرمایههای انسانی باشد. این بازگشت اما بدون یک «گشودگی بزرگ» امکانپذیر نیست؛ گشودگیای که تنها از شخصیتهایی برمیآید که فراتر از مدیریت و سیاست، حامل نوعی سعهٔ صدر تاریخی هستند. در چنین سطحی، بزرگیِ شخصیتی همچون رهبری میتواند امکان بازگشت بسیاری را فراهم کند؛ نه از موضع بخشیدن و نبخشیدن، بلکه از جنس بازکردن درهای مشارکت دوباره و شنیدن رنجهای تلنبارشده مردم خود.
بازگشت ایرانیان، یک پروژه اداری نیست؛ یک فرایند وجودی و اجتماعی است. باید حس شود که خانه دوباره خانه است، و مسیر آینده راهی مشترک. باید فهمید که ایرانِ امروز بیش از هر زمان دیگری به «فرزندانِ دور» خود محتاج است؛ کسانی که اگر حمایت شوند، اگر دیده شوند، اگر محترم شمرده شوند، میتوانند یکی از بزرگترین ظرفیتهای معرفتی، اقتصادی، فرهنگی و تمدنی این سرزمین را دوباره فعال کنند.
هدف، ساختن ایران قوی است؛ ایرانی که در مسیر قله خود نه با حذف و طرد، که با همافزایی، آشتی اجتماعی، و بازگرداندن نیروها اوج میگیرد. ایران قوی نه با کمکردن جمعیت موثر خود، بلکه با بازگرداندن دلهایی که رفتهاند، ساخته میشود.
و شاید لحظه تاریخی ما همین باشد:
اینکه بهجای پرسیدن «چرا رفتند؟»، بپرسیم:
چگونه میتوانیم امکان بازگشتشان را با کرامت، احترام، و چشماندازی روشن فراهم کنیم؟
ایران آینده، بهجای انباشت شکافها، باید انباشت ظرفیتها باشد؛ و این فقط زمانی ممکن است که «در»ها باز بمانند، «دل»ها آرام شوند، و راهِ بازگشت، راهی همدلانه و ملی دیده شود؛ نه امنیتی، نه تشریفاتی، بلکه اجتماعی و انسانی.
ایران قوی، ایران جمعشدن است؛
نه پراکندگی.
